WORKS
TEXT
PHOTOGRAPHS
BOOKS
ABOUT
LINKS
CONTACT

پراکنده درباره شعر ۵

شعر هر آن‌چیزی است که در خود وجود دارد. موقعیتی است فروبسته به خود و در درون حریم خویش. اما آنچه هست که می‌تواند باشد. لبه‌ی مرز شعر با آنچه که شعر نیست، دقیقاً از قابلیت و پتانسیل متمایزکننده‌ی شعر با غیر آن می‌آید. شعر در هسته‌ی خود قابلیت آن را دارد تا هر چیزی باشد. لزوماً در تعارض و تقابل با پدیده‌ها قرار نمی‌گیرد. می‌تواند از اینجا به جایی دیگر و از این شکل به شکل دیگری درآید. خودش در خودش مرزی ندارد و مرزهای بیرون از خود را نیز می‌کاود و پشت‌سر می‌نهد. شعر در درون خودش زیست می‌کند. حیات و مماتش ابتداعاً در درون خودش رخ می‌دهد. به عاملی بیرونی نیاز ندارد تا حیات آن را تأمین کند و یا مایه‌ی پیشرفت و گسترش و ارزش‌گذاری، یا مایه‌ی قوت آن باشد. آنچه که بیرون از شعر رخ می‌دهد و می‌تواند بازتابی و یا مسیری میان خود و شعر باشد، تصویرها، تصورها و یا حتی حقایقی است که در شعر منعکس می‌شود یا شعر در آن‌ها و از طریق آن‌ها انعکاس می‌یابد. خود اما به تنهایی اثری به شعر ندارد. شعر به این علت خودبسنده و کافی است، زیرا برای ابراز و حضورش، لزوماً به دست‌آویزهای بیرونی و خطاب‌های غیرشعری نیاز ندارد. این انعکاس اما مطلبی است مجزا.

انعکاس و منعکس شدن و نسبت داشتن با شعر،‌ مایه‌ای است که شعر (یا زبان، هرکدام به طریقی و هرکس به شیوه‌ای) برمی‌گزیند تا با محیط بیرون ارتباط برقرار کند. نمایاندن و بازنمایی، ساختن و بازسازی، تعریف و خاطره همه می‌تواند بخشی از صورت‌بندی عالم بیرون با درون شعر و بالعکس باشد. شعر حتی می‌تواند از این زمینه نیز تهی گردد و تنها بر خط مرزیِ این تردد و تبادل، حیات خویش را بیابد. زیرا که این حیات و طول‌عمر، خارج از مصداق‌ها و نمودهای بیرونیِ عیان است و اصولاً به عاملی از بیرون برای تعریف شدن و زندگی کردن احتیاج ندارد. شعر روی مرزها شکل می‌گیرد و به ‌وجود می‌آید. شبحی است که در شب‌ها برفراز دشت‌ها و شهرها و زمین‌ها به پرواز درمی‌آید. خطاب‌های غیر شعری و جهان خارج از شعر، هم‌زمان می‌تواند خطاب شعرگونه و ساختمانی داخل شعر باشد (این نه شاعر است که تمام مدت آگاهانه بخواهد یا بتواند به این صورت‌بندی‌ها قائل شود. بلکه زبانِ شعر است که خود را اولاً به شاعر و بعد بر دیگر وجوهات مرتبط با خودش آشکار می‌سازد تا نوع حضور و ظهور امروزین خود را مشخص سازد. ظهوری که ممکن است فردا با شکل و هیئتی دیگر باشد). جهان شعر در خودش تعریف می‌شود و زندگی می‌کند. خودش برای خودش کافی است. الزاماً نیازی به برون‌ریزیِ باسمه‌ای و بی‌ارتباط ندارد. از نظام‌های ناظر و منظور و علت و معلول جداست. به این علت گستره‌ی آن متغیر و بی‌حدوحصر است. شعر آنچه که می‌تواند باشد هست. امکان است برای ظهور زبان. آن هم نه برای کارکرد زبان و فرار آن از تنبلی. شعر در جایی رخ می‌دهد که هم می‌توان انتظارش را داشت و هم نه. او برده‌ی ما نیست و بر طبق میل و خواست ما عمل نمی‌کند. و نه آن‌قدر هم ناخودآگاه و اساطیری و آسمانی است که از جایی بیفتد پایین در دامن شاعر! نه رعد است نه رگبار. نه محدود است نه تهدید. گویی نتوان آن را به بند کشید و بر آن مشخصه‌ای ثابت نهاد. جسمیت داشتن شعر از جنس صُلبیت نیست. از تکانه‌های مرزی و حدیِ آن آخرین توان‌ها و والاترین جایگشت‌ها می‌آید. این که شعر ناظر به خویش است و نه بیرون از خود، آن زا از جهانِ هرچیز دیگر که به چیزی جز خودش نظاره می‌کند، جدا می‌سازد. از این نظر شاید موسیقی را بتوان هم ردیف شعر قرار داد، که کرده‌اند این کار را و دلایل کافی و وافی نیز برای این قرابت آورده‌اند.

بودن شعر و هستنِ آن الزاماً نیازی به یک فاعل شناسای انسانی/ درونی شده/ زبانی ندارد. زیرا شعر (لااقل از این منظر) تنها یک عامل شناسا و یک خصیصه دارد؛ خودش. شعر به ماهوی آنچه شعر است شناخته می‌شود و نه الزاماً به‌خاطر و به استناد آنچه که بیرون از شعر رخ می‌دهد یا اثر و آثار دیگر چیزها بر شعر و بالعکس. صدالبته این تنها عامل شناسا موجب می‌شود تا ما متری نامرئی و معیاری نادیدنی اما کارآمد داشته باشیم، که با آنکه خودش (تنها در قدم اول) نادیدنی می‌نماید، اما به عکسِ خودش -شعر، اثر آن بر نوشته‌جاتی که قرار است شعر نامیده شوند، روشن خواهد شد. اثری که معلوم می‌کند یک قطعه، یک رشته کلام و کلمات، مجموعه‌ای از صناعات و شیوه‌های ادبی و زبان‌پردازی، شعر هست یا نه. این ویژگی و معیار نادیدنی، درونی شده‌ی خود شعر است. یعنی که شعر و تنها شعر است که تشخیص می‌دهد و مشخص می‌سازد که شعر چیست، چه بوده و حتی اگر گزاف نگوییم، چه خواهد بود! یعنی این شاخصه از شعری به شعری، از شاعری به شاعری دیگر و از دوره‌ای به دوره‌ی بعدی کوچ خواهد کرد و حتی ممکن است در تعارض با پیش از خود قرار بگیرد، اما هربار در لباسی تازه و آرایشی نو، همان کار و اثر را بر ما که بیرون از او هستیم می‌گذارد. به‌خاطر خصلت مستتر بودن و نادیدنی بودن این یکتا شناسه، آن به تمام زبان‌ها قابل ارجاع است و در تمام دوره‌های ادبی کاربرد دارد. یعنی که این ویژگی در همه‌ی زبان‌ها و زمان‌ها حضور داشته و به شکلی متصل و جاری در میان شعر و در مرز ادراک ما از شعر قرار داشته است. و به‌خاطر خلوص و استواری‌اش نیز به این آسانی‌ها صدمه نمی‌بیند.

آن چیست که یگانه شناسای شعریِ ما است؟ چیست آن معیاری که با آن بگوییم شعر چیست و چی نیست؟ آن را نمی‌توان مستقیم، و جدا از بدنه‌ی شعر توصیف کرد و بر زبان جاری ساخت و تنها با تکیه بر روی سازوکارهای یک‌سویه و یک‌جانبه، و با نگاهی از یک چشم تئوریزه نمود. زیرا که شعر خودبسنده است و عامل شعریّت نیز در درون این جهان است. و هم اینکه هر شعر خودش در دنیای خودش آن عامل و فاعل را از نو لباس می‌پوشاند و ما که براساس دریافت‌های بیرونی به تشریح و قضاوت می‌پردازیم، در بسیاری موارد از دریافت و برقراری ارتباط با این فاعل عاجز می‌شویم. علاوه بر این، آنچه که شعر را شعر می‌کند چون در درون شعرها و در میان کلمه‌ها یافت شده و گویی خودش شکلی و جسمی دیدنی ندارد که با دیدنش بگوییم چیست و چه‌گونه است، پس از ارتباطی بی‌واسطه و مستقیم با آن به دور هستیم. عارضه‌ها و نشانه‌های این گوهر و ویژگی است که ما را قادر می‌سازد شعر را ببینیم و با آن ارتباط بگیریم و بفهمیم‌اش. شعریّت یک شعر در قائم ‌به ‌ذات بودن آن هست، در حضور مداومش در خود و ارجاع‌اش به خویش. این، کار را برای ورود به درون شعر سخت می‌کند. ورود به جایی که همه‌چیز در آن به جهان ارجاع دارد و از ما‌به‌ازاهای بیرونی برای آشناسازی استفاده می‌کند راحت نخواهد بود (چرخه‌ی بسته‌ای که تمام آنچه را که ما می‌شناسیم و می‌فهمیم شامل می‌شود). زیرا که باید از زبانی که مورد استعمال و استفاده است فاصله گرفت و از عادت‌های ذهنی رهایی یافت. ورود به شعر و شناخت عامل شعر، تنها از دریچه‌ی خود شعر و افتادن در هزارتویِ بسته‌ی شعر امکان‌پذیر خواهد بود. شعر خودش را تعریف و بازتعریف می‌کند و در این قائم به ذات بودن، وسعت افق دید و فهم انسان را نیز می‌پوشاند.

بیان دیدگاه