قد تو از من کوتاه است. داغی از آهن جداست، داغ دست توست. تَف جدا. حرف از دیگری است و دیگر نمیتوان، بیش از این، حرف زد. کوتاه قد توست و این قراری نیست که با هم بگذاریم. شاید از هم بگذریم. من از تو از من من از من از تو از تو و از دیگران. آهن به آفتاب خوشدل است و صبح به بیداریاش. همه با هم از اینجا میگذریم، از میان تف و بلندی که دیگر روز ندارد. در آفتتاب چیزی جا مانده، چیزی طلب داریم از روز، از صبح. به تلألو. نه دیدن و ندیدن. طلب را بازستان. بخواه از کرانهی آهن و آفتاب را به شعاعهایش تقسیم کن. اژدها در دهان، ساحر از سحر جداست. آتش خودش برپا میشود . زبانه به سوی تو میآید. شیطان از پشیمانی به ما گفت و ما به تو. روز از روزها به شب در آن اعماقِ دو غارِ صورتِ تو میریزد. حالا ببین! سایههای آتش را از روی دیوار بردار، به ما بفهمان بده، هرچه از قرار نگرفتن و ندیدن برپاست. شعله برپاست. تا زبان را بسوزاند. غارها بیانتهایند. هر شکاف صورت، شکافِ دلِ کوه است. اژدها بی آتش به بالزدن بسنده میکند. غار بیسایه به جابهجا کردن تاریک و تاریکیها راضی است. نگاه کن تا آتش بزنی، سِحر بیزبان درمیان ریخت. تَف از زبان به گداختن آتش و دهان اژدها، به سوختن لب سایهها رسید. شیون به خواب، اشک به فردا، من به تهِ تو، به میان بازوان. هوا از وضعیتها جداست، چشمِ تو از قد ما جدا شد، غار گم شد. سِحر به خاک نشست، زبان در آتش ماند. رسیدن فایده نبود، رفتن ضرورت داشت. الماسِ اژدها به آسمان کوفته شد. بالهایش زنجیرِ ابر و بارانش از حسرت بر سرِ خاک ریخت. سحر به دانه رسید. شب به معنایی نشست. خاکستر باقی نبود. هنگام رفتن آتش برگرفتیم. چشمات به شفا محتاج نیست. شب ضروری بود. شبها کشدار و تنگ. نگاه به روی چشم سُرید و از شفق دور شد. شب در اژدها حلول کرد. چیزهای زیادی تکان خوردند، اما چیزی تغییر نکرد. غار به صبح فراموش شد. قدِ من از تو حاشیه گرفت و چشمِ تو از دست من آب خورد و روز از پی شب آمد و صبح برجا ایستاد و آیا دیدیاش؟ تلألوی صبحدم را. آن لحظه که اشک و آهن و پوست و نور مخلوط میشوند. صبح، پرید. نور، یتیم شد. آتش خاموش شد. آستانهای که بیانتظاری ایستاده. گوشتی که از تلخی جدا میشود، دندان از دهان، زبان از چشیدن، دست از کاویدن، خون از گرما، پا از نشستن. صدا نمیآمد. صبح صدا ندارد. نور صدا ندارد. گرما بیصداست. صدا از گوش تو جدا شد و تا به دهان ما برسد، لبهی صبح بیرنگ شده بود. آسمان رها، اژدها به سقوط اندیشید. آتش از صبح سایه گرفت، صبح روشنایی. دهانِ اژدها سکه شد به باریدن نرسید. خواستیم نگه داریم. شب را اژدها را دهان را آتش را تو را غار را شب را قد را بازو را اژدها را سایه را سِحر را آتش را اشک را آهن را تو را شب را. همه از هم جدا، همهمه جدا، صدا جدا. روز برمیآمد، غاز محو شد، اژدها فسرد. بیصدا از آتش عبور کردیم. فاصله گرفتیم. از قدی که کوتاه بود و بلند بود. از بازوانی که شب را نگه داشته بود. از دهانِ غار. از صدا. دور شدیم از سِحر و خاک. جدا افتادیم از هم. روز پهن شد، روشن و ما جدا. زیر آفتاب به تو نرسیدیم، به تو سراب دیدیم، اژدها بود. قد تو از من کوتاه شد، من از تو. روز کِش آمد. فلسهای اژدها درخشید.
یادداشت
Written by
بیان دیدگاه