شاعر چه میبیند؟ اگر چیزی برای دیدن باشد. اگر هنوز همهجیز نادیدنی نشده باشد و از ارزش تماشا سقوط نکرده باشد. آیا اصلاً شاعر امروز دیدنیهای جهان را (هم) مینویسد؟ «دیدنی» نه به الزام و رعایت جذابیت و گیرایی، بلکه به اعتبارِ هرآنچه که میتوان دید و گفت و دربارهاش گفت. اگر بر فرض شعر بطور عمومی هنوز و همچنان محل الهام و آبشخوری از جهان ماده و قابل تماشا داشته باشد، حقیقتاً دیگر شاعر (شاید) نمیتواند چیزی را زیبا برای وصف بیابد.
شاعر چه میبیند؟ اگر بگوییم امروزه شاعرِ آگاه و خلاق به تشریح تصاویر تلفیقی و ملهم از واقعیت و خیال میپردازد، پس دیگر در حقیقت چندان چیز امیدوارکنندهای وجود نخواهد داشت. دیدن شاعر با دیدن بقیه متفاوت است. شاعرِ زبده مجموعه و زنجیرهای از چیزها را میبیند و آن را درونی کرده، موضع و نسبتاش را با آن مشخص مینماید و آن را در قالب کلام مجدداً برمیسازد و به دیگران بازتاب میدهد. این شاید هنوز تنها جادویی باشد که در آستین شاعران باقی مانده. جادویی که به خودیِخود به پشیزی نمیارزد اما میتواند همه را مسحور و مدهوش خود گرداند!
ساخت شعر توسط شاعر کاری است که در جزئیاتِ آن برای خواننده و مخاطب میتواند غیرقابل فهم و نامأنوس جلوه کند. شاعر با کلمات، کلماتی که در تبدیل اندیشه و فکر و احساس شاعر از زمینهای انتزاعی به ساختمانی قابل رؤیت و درک که قابلیت برقراری ارتباطی دو سویه را با خواننده داشته باشد، کارش را میآغازد. واژهها در این مرحله تنها کجاوههای معنا هستند و خود هیچ هویتِ معناییِ مستقلی ندارند. به بیان دیگر کلماتی که شاعر برای ساخت شعر برمیگزیند، در همان مرحلهی گزینش، تنها پوستهای هستند که از مفهوم خالی شدهاند. شاعر با تهی ساختن هر نوع معنا و مفهوم از یک واژه، و ساختن و بخشیدن معنا و محدودهای جدید به آن جسم پوک، عملی مسیحایی انجام میدهد. دمیدن روحی تازه به کالبد کلمات و زبان. چه خودِ این عمل دلیل و نشانی بر سویههای آن نیست. زیرا این تنها یک بُرش از کل منظومهی ساخته شدن شعر است، منظومهای که مسیحاش میتواند یهودای اسخریوطی باشد و تنی که جانِ تازهای مییابد تن یک زندیق و ریاکار! البته که این نوع تشبیه به نقاشی و حجمسازی و بسیاری اعمال و مشربهای فکری و فلسفی نیز قابل تعمیم است، اما در اینجا منظور از این نسبتبندی اختصاصی نمودن آن برای یک منظور نیست، زیرا در هر شاخه و به تناسب هر هدف دایرهی مفاهیم و تبادل آن متفاوت است. همانطور که در این مرحله اصلاً و ابتدابهساکن باید از هر نوع قضاوت و تصمیمگیری دربارهی سویهها و جهتگیری شعری که توسطِ این واژهها ساخته میشود خودداری نمود. به این اعتبار هر کلمه و هر توصیف در شعر، معنایی دیگر جز معنای معنای عمومی و همهگیرِ آن را در خود دارد. شگفت اینجاست که در دوران معاصر حیات شعر فارسی، بسیاری از شاعران با گرفتنِ معنی عمومی کلمات، همان معنا را مجدداً به آن کلمه وارد نمودند و در شعر به کار بردند. اما اینبار این معنا که در سطحِ ظاهری با معنای پیشینِ واژه تفاوتی ندارد، همانندسازی شده و ترکیبی است که از ذهن شاعر گذر کرده اما در همان قالب پیشین ریخته و استفاده شده است. این عمل که شاید بتوان گفت چیزی ورای دم معمولی مسیحاییِ شاعر محسوب میشود، نشانگر این نکته است که شعر نوی فارسی از حیث بارگذاری مفاهیم و رفتار معنایی در زمان دست به عمل بزرگی زده است.
سطرهای اشعار معاصر ترکیب و مخلوطی است از همان دایرهی واژگان عمومیشدهای که تمام سطوح جامعه آن را میداند و با آن آشناست، و هر طبقه و قشر به تناسب نیاز و با استفاده از نشانگانِ هویتیِ خود از بخشهایی از فضای معناییِ آن واژگان استفاده میکند. اما اینبار شاعر با وارد کردن تجربهی خود از معنای آن کلمه خواننده را با خود به تماشای آنسوترِ همین منظرهی قابل دیدن و همگانی میبرد. این است که شاعر را می توان واجد یک نوع دیدن دانست که در کمتر کسی وجود دارد. قصد ندارم تا از این رهگذر شعر و شاعر را تقدیس کنم، زیرا قدیسان و هرآنچه مقدس است به تاریخ پیوسته است. بحث تنها بر سر نحوهی رفتار شخصی- اجتماعی، درونی- بیرونی، جز و کل کسی است که میداند با لغات چگونه باید زیست و در آن چطور غرق شد و از دریچهی آن به اطراف نگریست. رفتار او بهعنوان یک عضوِ زیستی اجتماع که میتواند بینا و هوشیار باشد. این رفتار نه آنکه مستلزم فریاد کشیدن شخص بهعنوان شاعر در صفِ اول باشد، بلکه او و شعرش میتواند عرصهی دیده شده را برای همه بازسازی کرده و در دسترس همه قرار دهد تا دیگری و دیگران از رؤیت او استفاده کنند. البته منوط به یگانگی و صداقت در رفتار واژهها و اعتبار معناییِ آن! که این خود بحثی مجزا را طلب میکند.
بیان دیدگاه