در هر «شعر» دست كم يك زندگي وجود دارد؛ شاعر زندگي اش را در شعر ويران مي كند و از خاكستر اين ويرانه ققنوسي از جنس كلمات بر ميخيزد. به اطراف ذهن خود نگاه كنيد، كدام شعرها را مهم مي يابيد و از حفظ مي خوانيد؟ يقيناً آناني كه شاعرش ويران شده، خرد شده تا كلمه اي بنويسد، همان شعري كه شاعرش اسطوره بود؛ ( نه لزوماً اسطوره ي پيشوند پسوند پذير از جنس ‹پسا پست استعماري و پسا لنگ و پاچه اي’، شاعري كه اسطوره ي ذهن ها بود؛ شخصي كه وقتي از او مي پرسد : نيما خان، چرا ديگر شعري نمي نويسيد؟ مي گويد: براي اينكه زباني را كه مي خواستم استعمال كنم كردم، لغات و فرهنگ شعري را كه داشتم به كار بردم و ساختمان مورد نظرم را بنا كردم. حالا استراحت مي كنم و كبك ها را در كوه مي نگرم ) شاعري حتي اسطوره زندگي شهري و كارمندي. اين جادوي فاصله ي ذهن سازنده تا صفحه كاغذ است كه هر مفهوم و توصيف شعري را ابدي مي كند. ابديتي كه در شبان تنهايي مان، در ميان خيابان ها و در دشت ها ملكه ذهن ماست. اين انتخاب شماست تا شاعر را انتخاب كنيد، او با نوشتن ‹شعر› در اقيانوس تنهايي خويش ابدي شده است. مي توانيد همراه و هم كلام او باشيد، يا پرستش گر انواع لنگ و پاچه و لب و دهان هاي بي هويتي كه صرفاً به طور عمودي زير هم آورده شده اند.
پراکنده درباره شعر
Written by
برای Peyman پاسخی بگذارید لغو پاسخ