نقاشی را اگر نه آفرینش جهان و افکار و آمال و آرزوها تصور کنیم، میتوانیم فرض کنیم نقاشی حداقل تقلید و بازنماییای است از دنیای بیرون و آنچه در درون ذهن و فکر و خواست ما میگذرد. قرنهاست نقاشان با تصویر کردن جهان بیرون، مظاهر طبیعی و رخدادها و اَشکال را نقش میکنند. نقاشی از دورهی غارنشینی تا به امروز، همواره وجهی بازنمایاننده از طبیعت و وجوهات آن را دارد. زیرا که انسان همواره در ارتباط با طبیعت بوده که توانسته است علاوه بر تأمین معاش و ادامهی حیات خود، به دنبال معنا و توضیحی برای زیست و عمر خود باشد. این جستجو منجر به تولد فلسفههای وجودی متنوع، رشد و گرایش به ادیان مختلف و همچنین گرایش تمدنها به هنرها و ادبیات بوده است. این گرایش به حدی است که حتی انتزاعیترین آثار نقاشان نیز ارتباطی محتوایی و یا شیوهای انضمامی را در نسبت با طبیعت دارد، به طوری که این ارتباط راه را برای تفسیر و تأویلهای معنایی برحسب نظام معنایی طبیعت و روند اوج و افول مظاهر مختلف آن میگشاید. البته این ارتباط، یکطرفه نبوده و طبیعت نیز (بهعنوان یک کلِ پویا و درحال تغییر) منفعل نبوده و در هر دوره با تغییر روند و شکل زندگی انسان و عوامل محیطی، خود را دچار تغییر و در معرض انواع تهدیدها و دگردیسیها و دگرگونیها میبیند. بهخصوص از دورهی صنعتی شدن جهان، طبیعت همواره در روند ضعیف شدن و صدمه دیدن قرار داشته. در این بین بعضی از هنرمندان و نحلههای هنری نیز با توجه به طبیعت و کُنه دستنایافتنی آن، هنری را تولید میکنند (و میکردند) که درتلاش است تا بیشترین ارتباط و بدهبستان ممکن را با محیط طبیعی و بیرون از حوزهی تمدنیِ ماشینی شده داشته باشد.

نگاه به منظره و طبیعت درمیان نقاشان ایرانی از اولین نگارگریها و نقاشیها در کتب و نسخ خطی، آثار معماری و سایر صنایع دستی، موضوعی است مهم و مشخص. نقاش/نگارگر ایرانی طبیعت را در آثار خود چنان بازتاب میدهد که در قالی و حتی در شعر. اما پس از آشنایی نقاشان ایرانی با سبکها و شیوههای نقاشی فرنگی در زمان حکومت صفوی، التقات و اختلاط دو نگاه و شیوهی خلق هنری (ایرانی و اروپایی)، موجب شد تا نقاشی ایرانی در دوران قاجار تا پهلوی اول، تا ظهور نقاشان نوگرا و پدید آمدن سبکهای انتزاعی که تلاش میکردند تا نقاشی روز اروپا و آمریکا را بازتولید کنند، گرایشها و گونههای متنوع و یگانهای را تجربه کند. از سوی دیگر، اشراق و نگرش بهاصطلاح معنوی و عرفانیای که همواره در هنرهای صناعی و سنتی ایران حضور داشته، و آن را از نظر فکری فلسفی میکرده است، در تقابل با شیوههای عقلگرایانه و اومانیستیِ نقاشی اروپا در قرن هفدهم و هجدهم، منجر به تولید جریانی در نقاشی شد که از عناصر طبیعی و فُرمها و تکنیکهای فرنگی بر زمینهی نگارگری و یا نقاشی سنتی ایرانی استفاده میکرد. نمونههای این تلفیق را (که گاه بسیار اعجابآور و بینظیر است) میتوان در آثار برخی نقاشان و تصویرسازان اواخر صفوی و اوایل قاجار مشاهده کرد. اما با باز شدن فضای آکادمی در ایران و ظهور هنرمندان نسل جدید که بهدنبال نوگرایی در نقاشی بودند، جریان گرایش به طبیعت و منظرهسازی در نقاشی ایرانی نیز دچار دگرگونی شد و به شیوههای مدرن و همگام با هنر فرنگی ادامه یافت. اما در این رویه نیز میتوان هنوز رگههایی را از آن تاریخ نقاشی/نگارگری یافت که میل دارد در همسانی با طبیعت بیرون از خود باشد و موضوع خود را نه در پیدا کردن چیزی خاص برای نقش کردن، که از ورای تصویرها و اتفاقات عادی و روزانهی زندگی مییابد.
چنین است که نقاشی مانند علی گلستانه، پس از نزدیک به پنج دهه نقاشی، دیگر دغدغهی یافتن موضوع نقاشی را ندارد. موضوع نقاشی دیگر برای او چیزی نیست تا با آن کلنجار برود و یا بخواهد در گیرودار چگونگیِ پرداختن به آن باشد. گلستانه از آن دست نقاشان است که زندگی را (به اعتبار ارتباط با محیط بیرونی و قرارگرفتن در معرض آن) موضوع کار خویش کرده است. یک چهره، یک بدن و یا فیگورهایی دور یک میز، یک دکل برق، کوه و سراشیب تپهها و سنگلاخ رودخانهها، میز و صندلی و محیط داخلی خانه و هر چه که در زندگی روزمره ما شاید معمولی جلوه کند، برای نقاش موضوع کار است. عمل نقاشانهی گلستانه در همین بازسازی و تکرار روزمرهگیها شکل میگیرد. عملی که در آن چیزها، جاها، اشیاء و موضوعات بر یکدیگر تقدم معنایی ندارند و همه تحت یک نگاه ارزیابی میشوند. این ارزیابی یکسان، در تکنیک و شیوه کار هنرمند نیز جلوه دارد. او با نگاهی تختنگر و با قلمی نگارگرانه که رسوب فرهنگ تصویری ایران و نقاشان سدههای نوزده و بیست فرانسه (و اروپای غربی) را میتوان در آن دید، به نقاشی میپردازد. کوههای او همترازند، بدون جلوآمدگی و عقبزدگی؛ تنها شکلِ نورِ افتاده بر آنها و یا رنگ آنان است که به ما در درکی حداقلی از پرسپکتیو منظره کمک میکند. زیرا نور و رنگ نیز در پردهبندیِ پلانهای نقاشی نیز چندان به صورت عامل معرف عمل نمیکنند. نوع رنگهای بهکار رفته در پیشزمینه و یا پسزمینه گاه به شکلی درمیآید که بیننده به سادگی متوجه تقدم و تأخر نماها نمیشود. کوچهها و خانهها در رابطهای رفتوبرگشتی و یکسان با آسمان و زمین قرار دارند. تودههای درختها و چمنزارها صاف و صیقلی هستند و نفوذِ نور و ساختن سایههای تاریک بر روی آنها، که توسط تنالیتههای رنگی ایجاد میشوند، پویایی آن درخت و عنصر طبیعی را به بیننده القاء میکند. گاه یک رنگ مانند نارنجی جسمی را از پسزمینه به پیش میآورد و گاه به عکس، درختان او با رنگهایی پسرونده، به انتهای پلان میروند. او در کار با رنگ، مدادرنگی، گواش و مصالح دیگر، آزادانه عمل میکند و روندی یکسان را پیش میگیرد. گویی تنها ثبت آن چارچوبِ دیده شده، آن لحظه و آن موقعیت تغییرپذیر و ناپایدار طبیعی برای نقاش اهمیت دارد؛ ثبت طبیعتِ درحال گذار و میرا.
کارنمای اخیر گلستانه در گالری هور شامل چندین اثر از یک دورهی تقریباً ده ساله از آثار اوست، تاریخ اکثر آثار در فاصلهای مابین اواخر دهه هشتاد تا امروز ثبت شدهاند. این نقاشیها که با گواش روی مقوا و یا رنگ روغن روی بوم تولید شدهاند، همچنان حول محور اصلیترین موضوع و نظرگاه نقاش حضور دارند؛ مناظر طبیعی. کارهای او در امتداد روند همیشگی آثارش هستند و در میان منظرههای متنوع و مختلف، یکی دو اثر با تصویرهایی از کوچه و خیابان، و نمایی داخلی از منزل با یک صندلی وجود دارد. در این مجموعه دو اثر بسیار بارز جلوه میکنند. یکی طرحی است از یک صندلی خالی و دیگری منظرهای است که از سه قسمت/سه سطح تشکیل شده است. در نقاشی صندلی، ایستایی سنگینی را شاهد هستیم. گویی این صندلی سالهای سال در آن قسمت از خانه، پشت در، باقی مانده و کسی روی آن ننشته است. این سکون اما یأسآور نیست. سکونی است که با زاویهی دید پایین (زاویهای که دید نشسته را نشان میدهد) هم قد کسی است که روی آن صندلی خالی میتواند بنشیند. پرترهی صندلی، یکی از آثار نقاش است که گفتگویی را در خود دارد. اصولاً هنگامی که گلستانه به نقاشی فضاهای انسانی مانند میز و صندلی با آدمها دورِ آن، پرترهها و طرح معماری بناها میپردازد، سطح نقاشی را در گفتگویی کوتاه با مخاطب قرار میدهد. سکونِ پس نقاشی صندلی، سکوتی است در آستانهی شکستن، که از گذشتهای بر این محیط حکایت دارد. زیرا همین که به تصویر درآمد، دیگر تنها از آن هنرمند نیست، و در مسیر گفتگویی با جهان بیرون/مخاطب قرار میگیرد. ای اثر تاریخی (هرچند شخصی و کوچک) را در خود نقل میکند و داستانی را بازگو میکند؛ قصهی اشیاء. در تابلوی دوم صحنهای از ساحل را میبینیم که در سه سطح کار شده. سطح اول را خانهها، محیط روستایی و خط ساحل تشکیل میدهد، سطح دوم را دریا و سطح سوم را آسمان میسازد. هر سه سطح نقاشی به طرز شگفتآوری در هماهنگی و همسانی قرار دارند. نیروی طبیعت، در تعادل با مداخلات بشری و بالای همهی اینها، آسمان بیکران با ابرهایی که در آن حل شدهاند، هر سه قسمت اثر را تحت یک لایهی کلی نشان میدهند. لایهای که آرام و ساکن اما با دینامیسمی درونی شده، همچون روحی آرام بر تمام سطح اثر گسترده شده است.
آثار گلستانه گوناگونی چندانی را در شیوههای تولیدشان (چه در موضوع و چه در تکنیک) دنبال نمیکنند، زیرا به آن نیازی ندارند. حضور عناصری انسانی مانند معماری و فضاها و اشیاء ساختهی بشر، در گذر از دستگاه نقاشی او، همردیف عوامل طبیعی میشوند. کوچهها مانند کوهها و تپهها میشوند و نردهی تراسی که در پسِ آن چند درخت نمایان است، گویی جزئی از همان طبیعت است و نه چیزی ساختهی آدمها. همارزی عناصر نقاشی گلستانه، در کمپوزیسیونهای او ردی از نقاشیهای امپرسیونیستی را نیز القاء میکنند. در این آثار اصراری بر جلوه دادن به یک عنصر و یا در محاق بردن عنصری دیگر نیست. عناصر صحنهی تنها به واسطهی وضع طبیعیشان است که بر صفحهی نقاشیهای گلستانه در جلو و یا عقب پرده قرار میگیرند. رنگها از یک پالت همسان برمیآیند که خاکستریهای میانه را در خود به وضوح دارد. اما تنوع رنگی بالایی در آثار دیده میشود. نقاش (همانطور که خود نیز میگوید) خود را به دو یا سه رنگ محدود نمیسازد و تلاش میکند تا سطوح و حالات متفاوت نقاشی را از طریق تفاوتهای رنگی برجسته سازد. این تفاوتهای رنگی اما در نمای کلی، نامتناقض و نامربوط نیستند. هماهنگی میان فرم و رنگ در نقاشیها به یک عادت نقاشانه بدل شده و به کار گرفته میشود. به این گونه، همه چیز در نقاشی، حتی برآمدگی و تورفتگیها در مناظر از طریق گامهای ظریف رنگی در یک تنالیتهی همگون ساخته میشود. سادگی و خلوص کارهای گلستانه از پس سالها ممارست و تمرین و نگاه به طبیعت ریشه میگیرد. سالهایی که هنرمند در مطالعه و یادگیری از جهان اطراف سپری کرده و عصارهی آن در لطافت و صداقت آثارش قابل رویت است.
نقاشیها و طراحیهای گلستانه چیزی را مخفی نمیکند. زیرا طبیعت نیز چیزی را مخفی نمیکند. بازنمایی نقاش از محیط اطرافش، در دورههای مختلف کاری او مسیری کم تلاطم را پیموده و امروز، ما با هنرمندی روبهرو هستیم که حرف خود و دریافت خود را از جهان، از دریچهی نقاشی میسازد. گفتگوی هنرمند با ما (و جهان بیرون) از طریق بازسازی مناظر و محیط اطراف، در منظومهی نقاشیهای خود اوست که شکل میگیرد. گلستانه نقاشی نیست که به یک مقدار و یک مقطع بسنده کند، و همواره از پسِ آثار به ظاهر ساکن و ساکتاش، در تلاش برای جستجوی فضاهایی تازه و نو برمیآید. فضاهایی که محسوس هستند و عین زندگی. زندگی به اعتبار درک متقابل از طبیعت و نمایاندن آن در زندگی.
بیان دیدگاه