WORKS
TEXT
PHOTOGRAPHS
BOOKS
ABOUT
LINKS
CONTACT

شهری که به این راحتی تازه نمی‌شود

نگاهی به وضعیت امروز شهر تهران به بهانه  تبلیغات کمپین «شهر تازه» در سطح شهر

مدتی است در بسیاری نقاط تهران بیلبوردهای بزرگ و کوچکی توسط شهرداری با تبلیغاتی متحدالشکل (یونیفرم) پوشانده شده که در آن طرح‌هایی گرافیکی در یک سمت کادر و جمله‌ای در سوی دیگر دیده می‌شود. هدف اصلی این تبلیغات هشدار درباره‌ی آلودگی هوا، تهدیدهای زیست محیطی و طبیعی در قبال کودکان، آلودگی محیط زیست و فضای شهرها (علی‌الخصوص تهران)، توسعه‌ی منابع طبیعی و آگاهی بخشیدن به عموم مردم درباره‌ی به نابودی کشاندن این منابع از جمله درختان و فضای سبز است. این‌ها تبلیغاتی هستند گسترده که مانند دیگر برنامه‌های متحد شهرداری (به یاد آوریم برنامه‌های تبلیغی دوران المپیک و پارالمپیک، «نگارخانه‌ای به وسعت یک شهر» و نصب جملات حکیمانه از پیامبر و امامان و نصایح اخلاقی کاربردی در مترو درباره نظافت شخصی و آراستگی ظاهر و باطن، بهداشت و اخلاق عمومی) تمام افراد این شهر را مورد خطاب قرار می‌دهد.

پیش از این شهرداری تهران با اجرای برنامه‌ی «نگارخانه‌ای به وسعت یک شهر» طبع خود را در برقراری ارتباط با مردم شهر آزموده بود. آزمونی که برای توده‌ی مردم، کارشناسان علوم اجتماعی، هنرمندان و… نتایج و نظرات متفاوت و متضادی را در پی داشت. این بار نیز به نظر می‌رسد نیتی مشابه چاشنی کار شده، با هدف آگاهی‌بخشی و تولید محتوایی تأثیرگذار و همه فهم که شاید بتواند پایه‌گذار حرکتی برای تغییر چهره‌ی رو به زوال و نابودی این شهر، این هیولای بی‌ شاخ‌ و دم باشد. اما آیا این تبلیغات و کمپین پشت آن، حقیقتاً قادر به آگاهی بخشی موثر هستند؟ آیا دود زداییِ شهر، فقط محیط طبیعی و فرهنگ‌سازی در زمینه‌های حمل‌ونقل شهری، سلامت شهری و امثالهم، تمام همّ و غم شهرداری تهران و سازمان‌ها و ارگان‌های مشابه و دخیل در مدیریت شهری است؟ آیا این کمپین «شهر تازه» حقیقتاً راه به جایی می‌برد و موجب تازگی تهران (به عنوان پیش قراول تغییر و بِه‌سازی محیط زیست شهری در ایران) خواهد شد؟

بیش از 20 سال است که تهران بصورت لجام‌ گسیخته‌ای رشد می‌کند، از شرق و غرب و شمال و جنوب. در سال‌های پایانی جنگ و پس از آن در زمان سراداران توسعه و سازندگی، تهران پذیرای حجم بی‌سابقه‌ای از مهاجران از شهرها و روستاهای مختلف به دلایل مختلف بود. همه‌شان هم یک چیز می‌خواستند؛ «زندگی بهتر». موقعیت‌های شغلی، تحصیلی و آموزشی، درمانی و بهداشتی و تفریحی همه و همه گویی فقط و فقط در تهرانِ پس از جنگ، در تهران نوین تحقق‌پذیر است. البته از جهتی هم چاره‌ای نبود. زیرا بسیاری از شهرهای ایران از آتش جنگ آسیب دیده بودند و مردم آن شهرها برای ادامه‌ی زندگی مجبور به مهاجرت به مراکز استان‌های بزرگ بودند، از طرفی هم وضعیت بحرانی تولید و اقتصاد ایران در این زمان، علت دیگری برای این حرکت بود. از همان دوران و مصادف با ریاست غلامحسین کرباسچی بر شهرداری تهران بود که این سازمان شروع کرد به پوست انداختن. رشد کرد، بزرگ شد و بر تهران مسلط گشت و آن را ذره ذره تحت کنترل خود گرفت. پوست اندازی شهرداریِ کرباسچی با نوسازی و گسترش سازمانی، عریض و طویل شدن دستگاه‌ها و نهادهای آن و تسلط تیم‌های مختلف شهرداری بر منابع، امکانات سطح شهر، مکان و معابر عمومی مانند خیابان، کوچه‌ها، پارک‌ها، ساختمان‌های فرهنگی و هنری عمومی، سالن‌های موسیقی و تئاتر و…، احداث اتوبان‌ها، تغییرات عمده‌ در نمای شهر تهران که بقولی سعی شده بود تا طرحی شاد، پویا و یک‌دست به این شهر بدهند، از جمله اقدامات مهم بود. اگر از قصه‌ها و حواشی دوران مدیریت کرباسچی و یاران و پشتیبانان‌اش بگذریم –مدیریتی که با تولد برج‌ها، پاساژها و مراکز خرید، تغییر فضای سبز تهران و از بین رفتن بسیاری از باغات و مسیل‌های رود و احداث پارک‌های محله محور همراه بود- بنای جدایی شهر از شهروندانش در همان سال‌ها گذاشته شد. از آن زمان شهر و بدنِ تهران به دست شهرداری افتاد و مردم کم‌کم تنها به داشتن یک تصویر از آن قناعت کردند. هر عقل سلیمی می‌داند که مدیریت یک شهر باید در دست شهرداری آن شهر باشد؛ اما همان‌طور که می‌دانید و می‌بینید، نسبت شهرداری تهران با این شهر چیزی ورای تناسبات عادی است. شهرداری بارها توانسته و خواسته تا نشان دهد که تهران عرصه‌ی اوست. انگاری این سازمان کم‌کم از نقش خادم و نگهبان شهر درآمده و قیومت پایتخت را در برخی عرصه‌ها به دست گرفته. امروز می‌توان گشت‌های انتظامی شهرداری (که برخی به سلاح‌های سرد مجهز‌اند و عاملان آن همه افرادی درشت‌اندام و مانند محافظان شخصی هستند، چیزی که بسیاری از پلیس‌های کلانتری و گشت‌های خیابانی پلیس حتی نیستند)، مأمورین رفع سد معبر و نهادهای مدیریتی و ناظر بر عملکردهای اقتصادی، فنی و فرهنگی که با اعمال سلیقه‌های شخصی هر روز شهر را به رنگی و شکلی درمی‌آورند، را شاید بتوان مهم‌ترین نشانه‌های شناسایی ابعاد این قیومت بر تن و روحِ جاری شهر دانست.

شهرداری به محاسبات شخصی و تجهیز و عریض و طویل ساختن بوروکراسی خود پرداخت و در این بین، مردم را بعنوان اولین و مهم‌ترین عامل هویت یک شهر و صاحبان اصلی آن، به فراموشی سپرد. فاصله‌ی شهرداری و بسیاری از مردم روزبه‌روز بیشتر شد تا اینکه شهردار کنونی و مجموعه‌ی زیر دست او، با نیاتی از جمله رسیدن به ریاست جمهوری –مانند سیر ترقی آقای احمدی‌نژاد- شروع به احیای یکطرفه‌ی ارتباط با شهروندان کرد. در این دوره شاید برای اولین‌بار در تاریخ بلدیه در ایران، تبلیغات محیطی شهری، بیلبوردها و بنرها چیزی به جز تبلیغ شیر و ماست و پفک و بانک نمایش می‌دادند. تصاویر مردمی عادی که هیچ کالا یا خدماتی را تبلیغ نمی‌کنند و تنها با ایستادن داخل قاب این محیط‌های تبلیغی، مردم شهر را نگریسته و جمله‌ای، بیت شعری و کلامی اخلاقی غنایی در رعایت کرامت کهنسالان، جانبازان و معلولان و بانوان، مراقبت از کودکان در خیابان‌ها، گشاده‌رویی و همینطور تبلیغ سجایای اخلاقی و نکات ریز و درشت زندگی در عرصه‌ی عمومی اجتماع را بیان می‌کند.

اما این‌ها دیگر نوشدارویی پس از مرگ تهران و مردم آن، گسترش حاشیه‌نشینی، ساخته شدن شهرها و شهرک‌های اقماری با حداقل امکانات زیستی مناسب برای ساکنین، بیشتر شدن شکاف طبقانی که موجب جذب مردمانی از شهرها و مناطق دیگر به امید بهبود وضع زندگی‌شان به تهران و یا رانده شدن بسیاری از ساکنین شهر به حومه و حاشیه‌های آن به همین دلیل و عواقب و نتاج آن بود. التقاط مالی و فرهنگیِ بدون پیش‌بینی و فکر در خود شهر که باعث تغییر توازن فکری و فرهنگی تهران شد. شروع رشد نسل جدید نوجوان و جوان و گروه‌های دوستی و خرده فرهنگ‌های محله محور که تنها محله‌ و منطقه‌ی زندگی خود را واجد داشتن نام تهران می‌داند، رشد انفجاری بوروکراسی و مرکزگرایی سازمان‌های دولتی باعث شده مردم ساکن تهران و کسانی که بطور روزانه و مرتب به آن مراجعه کرده توده‌هایی با هم و در عین حال جدا را بسازند. بدن‌هایی که صبح به صبح تنها در شهر جابه‌جا می‌شوند، بی‌آنکه از اکنون و  آینده‌ی شهر بدانند (و حتی شاید برایشان مهم باشد). کسانی که راه‌اندازی پاره وقت و موقت یک ایستگاه مترو را لطفِ شهرداری می‌دانند، نه وظیفه‌ای که بر عهده‌ی آن است و انجامش بخشی از علت وجودی‌اش است، از فشرده شدن در واگن‌ها گله‌ای ندارند و حتی به آن می‌خندند. که خب علت حقیقی این خنده‌ها و لبخندها آن‌قدر هست و تلخ هست که در مجالی دیگر باید به آن پرداخت.

اما دیگر کمتر صفتی است که به تهران بیاید و وضع امروز آن را به خوبی توصیف کند و توضیح دهد. کلانشهر؟ آرمانشهر؟ بی در و پیکر؟ عریض و طویل و تاریک روشن و… همه را که با هم جمع کنیم، باز هم گویای تمام و کمال وضع امروز این شهر نیست. تهران از دست رفته یا دارد از دست می‌رود. جایی شده که شاید تصویری از آینده‌ی اجتماعی ایران را امروز بتوان در آن دید. بیگانگیِ مردم با نفس شهر دیگر مطلب جدیدی نیست. هیولای تهران که با حضور انواع و اقسام مشکلات مردم، تأکید گروه‌هایی از شهروندان بر اختلاف طبقاتی و فرهنگی بعنوان عاملی هویت ساز، سهل انگاری، ندانم کاری و نبود هماهنگی میان بخش‌ها و عامل مختلف مملکت بهمراه حب و بغض‌های شخصی و نگاه‌های مقطعی در مدیریت شهر، افسار گسیخته شده، مردم را نیز همراه خود به سوی آینده‌ای نامطمئن پیش می‌برد.

کمپین تبلیغاتی «شهر تازه» که در حدود دو ماه است بر بیلبوردها و فضاهای تبلیغاتی سایه افکنده، نشانی است از همین گسست و جدایی! کل مجموعه و شعارهای مطرح شده در آن، گرافیک و تصویرسازی‌های آن به شکلی بسیار شسته رفته، تلویزیونی و سانتی‌مانتال کار شده. انگار جزیره‌ای در میان مه فرو رفته و تنها بخاطر چراغ‌های جزیره می‌دانیم که آنجاست. طراحان شعارهای این کمپین یا از گذشته‌ی -حداقل 10 سال اخیر- پایتخت بی خبر بوده‌اند یا اینکه کاملاً ماجرا را طور دیگری می‌بینند. مثلاً در یک طرح و تبلیغ از ضرورت جلوگیری قطع درختان و گسترش فضای سبز صحبت شده و درباره گسترش فضای سبز شهری تأکید شده، درحالیکه در طی دهه‌های اخیر با مجوز شهرداری شاهد قطع هزاران هزار اصله درخت، نابودی بالای 80% از باغات شهر و تغییر کاربری بسیاری از چمنزارها و زمین‌های بلااستفاده‌ی سبز به مراکز تجاری و مسکونی و… بودیم. البته نباید منکر پارک سازی و احداث فضاهای سبز جدید (مانند تبدیل فرودگاه «قلعه مرغی» به «بوستان ولایت»، ) و رسیدگی مکرر به بوستان‌های شهر از نظر سرازیر نمودن امکانات خوراکی و تفریحی درجه دو و البته گل‌کاری و چمن‌کاری شد. اما نکته قابل توجه آنجاست که به چه قیمتی این بوستان‌ها سربرآورده‌اند؟ هر کدام از ما بارها شاهد قطع درختان پیر و جوان برای احداث خیابان، پارکینگ، پیاده‌رو و امثالهم بوده‌ایم. این اتفاق در بعدی دیگر نیز سال‌هاست که جریان دارد. همه می‌دانیم که هر قطعه زمینی که درختی در آن وجود داشته باشد (باغ، منزل مسکونی، حیاط…) برای قطع درختان (یا احیاناً در مواردی نادر، جابه‌جا کردن اصله درخت)  نیاز به مجوز شهرداری داشته و پس از کسب این مجوز باید براساس ضوابط آن را قطع نموده، بهای قطع آن درخت را براساس تعرفه‌های شهرداری پرداخت کند. در صورت هر گونه وجود هر تخلفی براساس مجموعه قوانین «حفظ و گسترش فضای سبز در شهرها» و همینطور بخش‌هایی از قانون مجازات اسلامی با خاطی برخورد خواهد شد و در اولین اقدام زمین و ملک مذکور توسط شهرداری ضبط خواهد شد. نتیجه‌ی این مورد البته چیزی بیشتر از درگیری مالکان و بساز بفروش‌ها با شهرداری و مسابقه‌ی هردو گروه بر سر تصاحب آخرین قطعات بزرگ زمین، منازل قدیمی و از بین بردن فضای سبز نیست.

البته که بسیاری از مشکلاتی که تهران (و کلانشهرهایی مانند اصفهان، مشهد، تبریز…) با آن دست و پنجه نرم می‌کند نه تنها بر اثر قصور و اهمال شهرداری‌ها و متولیان شهری ایجاد شده، بلکه غرض‌ورزی، عدم مسئولیت‌پذیری، نگاه‌های طبقاتی و تمایز طلب و عواملی از این دست مردم نیز در آن دخیل بوده. این دو در ارتباطی مستقیم با یکدیگر موجب رشد و همه‌ گیر شدن مشکلات شهری شده‌اند.

نمونه‌ی متناقض دیگر، تبلیغ برای گسترش استفاده از دوچرخه برای تردد در سطح شهر است. همه می‌دانیم که استفاده از دوچرخه چه مزایایی برای خود ما و جامعه بهمراه دارد، از جمله سالم نگه داشتن هوا، عدم نیاز به جای پارک بزرگ، قابلیت تردد بر روی بیشتر سطوح، فعالیت بدنی و … . تنها اشکال آن می‌توا‍‌ند فشار به بخش‌هایی از بدن (برای افرادی که با ورزش و تحرک نامأنوس هستند) باشد که این نیز قابل برطرف کردن است. هم‌چنین استفاده از این وسیله در بسیاری از نقاط دنیا از اروپای غربی تا آسیای جنوب‌شرقی رایج است. چند سال پیش دکه‌های کرایه‌ی دوچرخه در سطح شهر راه‌اندازی شد، دکه‌هایی که هرکدام در حدود 40 الی 50 دوچرخه‌ی ساده‌ی نارنجی رنگ را برای کرایه در خود جای داده بود. یک بار از سر کنجکاوی و علاقه سری به دکه‌ی نزدیک خانه‌مان زدم و شرایط کرایه کردن یک دوچرخه را جویا شدم. تا آنجا که یادم می‌آید می‌گویم: کپی کارت ملی، ارائه یک کارت شناسایی دیگر (گواهینامه، کارت دانشجویی) و کلی ماجرا برای پر کردن فرم‌های درخواست و عضویت و غیره. در نهایت هم همه موظف بودند تا ساعت 6 یا 7 عصر دوچرخه‌ها را پس بیاورند وگرنه با جریمه مواجه می‌شدند. علاوه بر تمام بر خوانینی که باید توسط شهروندان رد شود، مدتی است که می‌بینم بسیاری از این دکه‌ها در سطح شهر تعطیل شده‌اند (از جمله دکه‌های شهرک اکباتان، ایستگاه متروی شیخ‌الرئیس، پیروزی و جاهای دیگر). حالا فرض بگیریم که موفق به دریافت یکی از آن دوچرخه‌ها شده و قصد تردد در شهر را داریم، کدام مسیرها جهت استفاده‌ از دوچرخه طراحی، ساخته و یا بازسازی شده‌اند؟ آیا اصلاً مسیری در شهر برای دوچرخه وجود دارد؟ قطعاً خیر. درحالیکه پیاده‌روهای شهر به جولان‌گاه موتورسیکلت‌ها و پارکینگ‌شان تبدیل شده، بسیاری از ماشین داران، وسیله‌ی خود را بصورتی مورب پارک می‌کنند که نیمی از طول آن روی پیاده‌رو باشد و کمتر فضای خیابان را به جهت سالم ماندن بدنه اتومبیل‌شان اشغال کنند. آیا شهرداری به جز تعدادی از پارک‌ها، مسیرهایی را در شهر برای استفاده از این وسیله فراهم کرده تا بتوان با کرایه‌ی پر مشقت آن، به سر کار، دانشگاه و غیره رفت؟ پارک‌ها نیز که اکثراً غُرق دیگر افراد جز گروه‌های دوچرخه‌سوار است و در برخی دیگر شهرهای ایران ترویج جمعیِ این حرکت در مقابله با حجم وحشتناک ترافیک اتومبیل‌ها و تبعات آن، با ممانعت پلیس و نهادهای دیگر مواجه شده‌اند. از این‌ها نیز بگذریم، چه کسی می‌تواند در این دشت بزرگِ سیمانی و بتنی سوار بر دوچرخه به سوی مقصد خود برود؟ از غرب به شرق، شمال به جنوب این شهر ساعت‌ها طول می‌کشد تا با دوچرخه طی شود. شاید همین یک دلیل بر عد استقبال عمومی از این طرح بوده؛ که البته می‌شود با تبلیغ صحیح که گویای کارایی دوچرخه در مسیرهای کوتاه باشد، این فرهنگ را گسترش داد.

از این دست موارد بسیارند و این نوشته قصد ندارد تا به تک تک آن‌ها بپردازد، از تناقض فروش تراکم و تبلیغ برای استفاده از فضاهای سبز خانگی و بطور مشخص حیاط گرفته تا نصیحت خانواده‌ها به مراقبت از فرزندان دربرابر آلودگی هوا و محیط زیست که شاید عدم برنامه‌ریزی مناسب شهرداری و طرح‌های سراسری فروش ماشین‌های خودروسازهای بی‌کیفیت داخلی که همه چون حلقه‌های زنجیره‌ای مسبب وضعیت امروز در تهران و برخی کلانشهرها شده‌اند. از این‌ها که درگذریم تیم اجراییِ گرافیکی، طراحی شعار و باقی عوامل اجرایی این طرح به طرزی ضعیف این طرح را به اجرا درآورده‌اند. آنان گویی به کل از واقعیات جامعه‌ی شهری دوراند و یا بسیار بسیار به تغییر وضع شهر با همین تبلیغات امید بسته‌اند. استفاده از برش‌هایی از نگارگری‌های مشهور (که تقریباً به یک عادت بین طراحان تبدیل شده) که بطور مثال برای نمایش آلودگی هوا روی صورت یک شخصیت نگارگری ماسک گذاشته‌اند و امثالهم. نظیر این کارها (استفاده از عناصر نقاشی سنتی ایرانی در بستر هنر کیچ و پاپ) را در آثار سیامک فیلی‌زاده و بسیاری هنرمندان هم سبک او می‌بینیم؛ شاید دوستان از ایشان ملهم شده باشند. شاید هم باز اصرار بر آشناسازی فضای تبلیغ برای مخاطبان است که این فجایع را رقم می‌زند. مانند آن تبلیغ تلویزیون که مارکوپولو از سفرهایش فلان شامپو را برای مردی طاس به ارمغان آورده است. کاریکاتورهایی که مثلاً دو کودک را درحال نقاشیِ حسرت آمیزی از هوای پاک نشان می‌دهند و یا دوچرخه‌ای از جنس ابر را تصویر کرده‌اند که نمادی باشد از ارتباط مستقیم استفاده از دوچرخه و پاکی هوا. بعضی از این تصاویر فی‌نفسه بد نیستند (اگر از جایی به عاریه نگرفته باشند و برای همین کمپین طراحی و تولید شده باشند) و نشان از نگاه نازک‌طبع و آرمانگرانایه‌ی تصویرگران این مجموعه دارد. بیشتر شعارها و متن‌های روی بنر نیز همان قدر آرمانی، دور و «قشنگ» هستند؛ البته برخی نیز نه. بعضی‌هایشان از رفم تعدد گونه‌های گیاهی تهران و یا مسائل آماری سخن می‌گویند که در نوع خود اگر منبع موثق و درستی داشته باشند، حرکت زیرکانه و مناسبی است.

بیش از یک ماه از اجرای این طرح گذشته و حالا کم‌کم نتایج و اثرات کوتاه مدت آن پدیدار خواهد شد. برای من اولین نتیجه‌ در نگاه و دقت مخاطب به این مجموعه آشکار شد، که در روزهای اول بسیاری از عابرین، رانندگان تاکسی و اتوبوس و اقشار مختلف به این تبلیغات نگاه می‌کردند و گاهی چند ثانیه‌ای نیز بر آن مکث کردند. اما سرنوشتی که بر باقی بنرها و فضاهای تبلیغاتی حاکم است بر «شهر تازه» نیز مسلط گشت؛ محو شدگی. «شهر تازه» نیز مانند تبلیغات پروژه‌های مسکونی و تجاری، شیر و ماست و کفش و چرم و… در زیر این لایه‌ی غبار جهنمیِ آلودگی مدفون گشته و یک دست رنگ خاکستری، خاکستری‌ای بس سنگین، بر آن زده شده. آرمان و اهدافی که این کمپین به دنبال تحقق و جاانداختن آن بوده فعلاً زیر سایه‌ی غول آلودگی هوای شهر و هیولای کرختی مردم به محاق رفته و شاید حالا حالاها خبری از آن نشود. البته شخص نگارنده مانند بسیاری از ساکنین پایتخت و کلانشهرها امیدوار است که با یک حرکت جمعی فارغ از منازعات و صف بندی‌های قدرت و طبقه‌بندی‌های اجتماعی بتوانیم برای راه خلاص شهرهایمان از وضعیت مافوق خطر چاره‌ای اندیشه کنیم. اما این اندیشه مستلزم دیدن تمامیِ عیوبی است که از شهر، بیماری در بستر مرگ ساخته. بیماری که هیچ دارویی بر او کارگر نیست و فریادهای بلند و آهسته‌ی افراد و جمع‌های دلسوز (با هر بهانه و پشتوانه) همه در تب این وضعیت بغرنج گم می‌شوند. شاید در آینده‌ای بسیار نزدیک «شهر تازه» اثر لازم را بر عموم شهروندان گذاشته و شاهد شروع تغییرات به جهت بهبودی فضای زیست محیطی –حداقل- تهران باشیم. شاید ببینیم که مردم توانمند و غیره سوار بر دوچرخه، در مسیرهای عمومی‌ای که از امنیت و استاندارد لازم برای دوچرخه سواری برخوردار است، به سوی مقاصد خود در حرکت هستند. همین جریان به کمتر شدن تردد خودروهای تک سرنشین منجر شود و همین‌طور روند زنجیروار اتفاقات به سوی بهبود وضعیت عمومی شهر پیش برود. انصاف داشته باشیم یک ماه هم زمان بسیار کمی است برای نگاه به اثرات این کمپین و باید اثر بخشی آن را در مدت زمان طولانی مورد بررسی قرار داد. اما نکته آنجاست که این تبلیغات نیز به احتمال زیاد در روند نظام اقتصادی شهرداری بزودی از روی بیلبوردها و تابلوها پایین بیایند و تبلیغی دیگر که برای شهرداری (از محل اجاره دادن فضاهای تبلیغی) سودآوری داشته باشد جای آن را بگیرد. این روند در درون خود انگار محکوم به فناست که در زیر چرخ‌دنده‌های سود از بین خواهد رفت. تسهیلات و اعتباراتی که دستگاه عریض و طویل شهرداری تهران برای مصارفی گاه بسیار غیرضروری اختصاص می‌دهد، می‌تواند در راستای عملی کردن همین شعارها از سمت شهرداری هزینه شود تا حداقل موضع شهرداری در قبال این وضعیت بغرنج مشخص شود.

به قول دوستی تنها دیدن مشکلات و اشاره به آن فایده‌ای نمی‌کند و باید راه حلی به قد عقل خودمان هم بدهیم. صد البته این حرف درستی است و نفس این کمپین تبلیغی از دغدغه و نگرانی گردانندگان آن خبر می‌دهد. هم‌چنین بر این امر آگاهم که این مشکلات لزوماً ارتباط مستقیمی با اعضای این تیم تبلیغاتی ندارد و آن‌ها صرف آگاهی بخشی به این کار دست زده‌اند، اما مسأله اینجاست که اعضای این تیم و پشتیبانان آنان هم شهروندان این شهر و مملکت هستند و مثل من و ما در جریان زنجیره‌ی مشکلات و معضلات شهرها هستند. آیا نمی‌شود که در این مرحله از کمپین و یا مراحل بعد (اگر ادامه‌ای داشته باشد) با برنامه‌‌ای عملی و هماهنگی با نهادهای مسئول به سراغ مسأله سازان و دستگاه‌ها و نهادهایی رفت که بخش اعظمی از بار آلودگی در پایتخت را به دوش می‌کشند؟ مطمئن باشیم که در اینصورت بسیار اوضاع متفاوت خواهد شد.