WORKS
TEXT
PHOTOGRAPHS
BOOKS
ABOUT
LINKS
CONTACT

اگر شاعر و مسائل فنی و لغوی، زیباشناختی، نقد و سایر جنبه‌های شعر را کنار بگذاریم و لایه لایه به هسته‌ی مرکزیِ شعر برسیم (مرکزیتی که در هر دوره‌ی تاریخی تعریف و ابعادی عوض می‌کند)، با هیبتی موهوم و دیوآسا مواجه خواهیم شد. آن ریشه و مغز شعر، آن شیره‌ی زهرآگین اصلاً چیزی زیبا و خوشایند، عاشقانه و نغز نیست؛ لااقل در این جهان و زمان دیگر نیست. شعر مانند دیوی گرسنه در کمند شکارِ شاعرش می‌نشیند و دامش را از الفاظ و لغات پر کرده، خود در گوشه‌ای نیمه پهنان می‌ماند. شعر نه دیگر زیبایی‌های یار و طبیعت و هر دو با هم است و نه پرسش از هستی و نیستی و مرگ، نه بیانیه‌ی سیاسی-اعتقادی و خوراک تریبون‌های روشنفکرانه، و نه توصیفِ داستان‌گونه. این‌ها همه آزموده شده و جواب‌هایشان را داده‌اند، دیگر امروز شعر این نیست. با عبور از تمام این وضعیت‌ها (و بیشتر از این‌ها که بدان اشاره‌ای نکردم) می‌توان پرسید پس شعر امروز چیست؟ برحسب سیر تاریخی وضعیت امروز شعر نیز مانند دیگر بسترهای فکر و عمل انسانی باید در مرحله‌ای جدید، جدید با هر جهت‌گیری و مفهومی مثل معاصر بودن و…، به سر ببرد که همینطور هم هست. اما این «جدید» بودن نه لزوماً حامل معنای پیشرفت و پیشرویِ ادبیات به سوی جلو است، بلکه حتی برای من این جدید بودن به معنی در جا زدن نیز هست. ملغمه‌ای از بیشتر مفاهیم و معانیِ شعری گذشته، علی‌الخصوص ۱۵۰ سال قبل تا امروز، که بسته‌ای ترکیبی را پدید آورده که از هر دری می‌گوید. در این جا اصلاً قصد ندارم تا به بررسی مو به موی وضع امروز شعر ایران بپردازم، بل از این رهگذر یکبار دیگر به سطرهای ابتدایی یادداشت بازمی‌گردم؛ به دیوِ شعر. این موجود که شاید بخشی از چهره‌ی مقدس، درمان‌گر و در عین حال درد افزا و هیولایی‌اش را بودلر، آرتور رمبو و شاعران نوگرای زبان فرانسه، ادگار آلن‌پو و سایرین تا نیما یوشیج عیان ساختند، در زمان حالِ ما کجاست؟ اگر پیش از این می‌توانست مانند هولی در راه بایستد و بی‌آنکه کاملاً دیده شود، تو را نظاره کند[i]؛ امروز در گوشه‌ی آپارتمان‌ها، میان ماشین‌های گیر کرده در ترافیک، در خواب‌آلودگیِ صبح‌گاهی مترو، زمین‌های زراعی رو به نابودی، دشت‌های خشک و جنگل‌های رو به نابودی، پشت در بیمارستان‌ها، خوابگاه‌ها، زندان‌ها و مدارس و دانشگاه‌ها، در گوشی‌های هوشمند ما، در تلگرام و اینستاگرام، خلاصه در همه‌جا می‌تواند حاضر باشد! این حضور را دیگر نه شاعر می‌بیند و نه مخاطب شعر، که چه بسا مخاطب امروزِ شعر چیز زیادی نیز از آن طلب نمی‌کند. امروز حذف و کنار زدن عوامل محیطی شعر کاری‌ست سخت‌تر از قبل، زیرا به گونه‌ای غریب همه‌ی معیارها، مختصات و عوامل شعری در شعر امروز، در هم تنیده شده و توده‌ای از الفاظ و کلمات را ساخته.

البته این حذف و لایه‌برداری چندان کار راحتی نیست. زیرا شعری که محصول اندیشه، درک، تبادل و تعامل شاعر به جهان اطراف و وزنه‌ای در تجربه‌ی زندگی باشد، (خلاصه: حرفی برای گفتن داشته باشد) جدای از شاعرش نیست. شاعر نیز از مفاهیم انسانی مانند تاریخ، عشق، فقر، رنج، جنگ و … نیز جدا نیست. حال آنکه جدا کردن بسترهایی که شالوده‌ی شعر شاعر را می‌سازد از بسترهای زندگانی روزمره‌اش هم جدا نیست. این مطلب را می‌توان به هنرهای دیگر نیز تعمیم داد که مثلاً رنگ‌های مورد استفاده‌ی نقاش نیز برآمده از محیط زندگانی شخصی و عمومی، و تجربه‌ی زیستی اوست. اما درباره شاعر مسأله کمی متفاوت است، تفاوت به معنای بستر و ساختمانی متفاوت.

مصالح کار شاعر کلمات، الفاظ و معانی است؛ این‌ها در خیال و عینیت زندگی شاعر در رفت و آمدند. گزینش هر واژه برای ساختن یک شعر، نه فقط انتخاب از میان گزینه‌های موجود، نام‌های اشیاء و کیفیات آن، اسم‌هایی که به هر چیز هویت می‌دهد و آن را محدود نیز می‌سازد است، بلکه ساختن و پدید آوردن چیزی از فضای بی‌انتهای ناموجود یا چکش‌کاری و تغییر آن‌چه که هست به چیزی دیگر است. این است که جهانی که مأنوس شاعر است، می‌تواند هر چیزی را در هم شکند و از نو برسازد. زیرا ساختِ واژه‌ها و الفاظ، نه بازتولید آن‌چیزی است که از پیش در ذهنیات و عینیات آدمی وجود داشته و می‌توان و می‌شود که در آن دست‌کاری کرد، نه تقلید عین به عین از جهان بیرون (و حتی امروزه و پس از تولد شعر مدرن جهان درون)، بلکه باز آفرینی جهان است. جهان در معنای کلی آن، هرآنچه که شما فکر کنید بخشی از جهان و دنیای ما هست و حتی نیست! محدوده‌ و فضایی سهل و ممتنع که هر فردی را به تن‌فرساترین و خطرناک‌ترین چالش‌های فکری کشانده. فضایی که ثمره و نتیجه‌اش نشستن عنوان «شاعر» بر سینه‌ی کسی است که در این چالش‌ها چنگ انداخته، تعقیب و گریز کرده و در دام افتاده و از آن جهیده. عنوانی که علی‌الخصوص امروز هم‌چون داغی شده بر پیشانی برای کسی که رنج این راه را خریده، در دریای آن غوطه می‌زند و هر از چندی صید و صدفی را برای مخاطب از قلب تاریک دریا به ساحل می‌آورد، و دکمه‌ی سردستی است از طلا برای آنان که شعر را وسیله امرار معاش شکم و دیگر جاها، جمع‌آوری لایک و طرفداران اُرگانیکِ مجازی و برگزاری کارگاه تدریس شعر کرده‌اند.
شاید بتوان گفت که امروز شعر مثل کهربایی آدمی را جذب خودش می‌کند، بی‌آنکه فی نفسه فایده‌ای داشته باشد، سرابی است در صحرای زندگی عمومی، وعده‌ای است در باغ عدن. شعر در نفس خود نه تزئینی است، نه کاربردی، نه دردی را دوا می‌کند و نه دردی می‌افزاید. تنها لختی را در بی زمانی و بی فضایی معلق نگه می‌دارد. البته این صفات گویی همیشه در تاریخ و داستانِ زندگی شعر بوده و هست و خواهد بود. قلب این هیولا از کهرباست. بدنِ شعر دامی است بی رهایی، بدنی است اغواگر، گناه‌کار و گمراه کننده اما سرشار از درد و لذت، سیاهچالی به زیبایی و عریانی حقیقت.

 

[i] هولی استاده به ره می‌پاید، از شعر «در فروبند» از نیما یوشیج

بیان دیدگاه