مقدمه
مجموعه نوشتاری که تحت عنوان «هنر و وظیفه» منتشر میگردد، جستارهایی است نسبتاً پراکنده که بدون توالی خاصی صرفاً براساس فکر و تجربه و مطالعهام از مقولات مرتبط با هنر و ادبیات نوشته شدهاند. این یادداشتها که به صورت گزارهای در پی میآیند، قصد ادعا یا هیچگونه نظریه پردازی نوینی را در این لحظه ندارند. زیرا که در این باب سخنها گفته شده و نظرها رد و تأیید شدهاند. اینها شاید شاهدانی باشند از آنچه در نسبت میان هنر، هنرمند و منظومه تعاریف و واژگانی مثل وظیفه، حدود، محدوده و… میگذرند.
***
بخش اول
درباب حیطهی زندگی هنرمندان بسیار نوشتهاند. هنرمندان علیالخصوص آنان که کارشان به جایی رسیده و نامی و اعتباری دارند همواره زیر ذرهبین جامعهی اطراف خود بوده و خواهند بود. البته این حساسیت و نگاه در دو سه قرن اخیر با گسترش علوم، اطلاعات و ارتباطات، بوجود آمدن مباحثی همچون زیباییشناسی و نقد هنری (چه در حیطه نقد هنری و چه نقدهای شخصی و غیر فنی)، پدید آمدن شاخهها و مکاتب نو در ادبیات و هنرها چندین برابر شده است. در طی تاریخ به ویژه از عصر روشنگری به بعد، هنرمندان و آثار و تفکرشان به بوتهی نقد گذاشته شده، اما در سطحی دیگر هنگامی که ابعاد دیگری نظیر زندگی شخصی و عاطفی، خاطرات و سرگذشت آنان مورد بررسی قرار میگیرد، لاجرم پای معیارهایی مانند گرایش سیاسی، دلبستگیهای شخصی و اجتماعی نیز به میان میآید.
تعاریف امروز ما از اجتماع و مفاهیم وابسته به آن بسیار تخصصی و موردیتر از همیشه است؛ همچنین نگاه تخصصی به ایدهی هنر و اندیشیدن درباره ماهیت آن نیز باعث شده تا هنرهای امروزی گاه سهل و ممتنع به نظر آیند. حالا و در این زمان که هنرمند و جامعه هر دو از تعاریف متعدد و گاه متضادی برخوردارند، صورت بندی پیکره هنر و هنرمند در میان لایهها و طبقات مختلف اجتماع کاری دشوار مینماید. پرسشهای بنیادینی نظیر تعریف ماهیت و کارکرد هنر، محدودهها، تعریف هنرمند و جهان خلاقهاش امروز شاید به کناری نهاده شده و مقولاتی پیچیده و تخصصی دربارهی رسانههای هنر نو، زبانهای هنر و… مورد بررسی قرار گرفته است. این دو مقوله جامعه و هنر برحسب بستر تاریخی خویش در قرن حاضر، به نوعی هم ارزی با یکدیگر رسیدهاند.
از زمانی که هنرمندان از زیر کنترل کلیسا و شاخ و برگهای آن خارج شده و گسترهی فعالیت نسبتاً آزادتری یافتند، بالطبع توانستند نقشهای متفاوتتری را نیز برای خویش رقم بزنند. از دوران روشنگری تا عصر مدرن (نوگرایی) هنرها، جامعهی اروپائی و غربی با تحولات بنیادین و سریعی روبهرو شدند که در آنها تعریف جامعه و اجزا و بخشهای آن بطور ریشهای دچار تغییر و تحول شد. رشد و قوت گرفتن مقوله نقد هنری و نظریه پردازی درباره هنر، همگام با ظهور زیباییشناسی به مثابه یک علم و شیوه سنجش و مقایسه، موجب شد نگاه به هنر به صورتی علمی و فنی درآید و حتی بتوان عیار یک اثر هنری و هنرمند را با قیاس، معیارهای قابل آزمایش و اعداد و ارقام سنجید.
از طرفی سیاست، مذهب، باورها و هرآنچه بتواند بستری برای تولید ایدئولوژی فراهم آورد نیز همواره در تلاش بوده تا هنر و هنرمند را تعریف، تحدید و موظف به اجرای تکالیف ایدئولوژیک کند. کارهایی که قطعاً در راستای پیشبرد و استحکام اهداف تبلیغی و سیاسی است؛ و همچنین در جهان نوین سیاست ( دو قرن اخیر) درخدمت نکوهش سیاستها و اعتقادات رقبا. اینجا از جمله نقاطی است که ایدئولوژی به هویت سازی و تعریف کارکرد و وظایف هنرمند کمر میبندد. اینکه اثر هنری تولید شده در این مجموعهی تحت حاکمیت انگارههای سیاسی چه مختصات، ویژگی و کارکردهایی باید داشته باشد، چه چیز را باید بگوید و از گفتن چه چیزی بپرهیزد؟ اصلاً چه باشد و چه نباشد؟! این تعاریف لزوماً همواره حالتی تحکمی و مشخص نداشته و در برخی نمونههای غربی خود، دورنمایی باز و در ظاهر دموکراتیک داشته، تنها بر آن چیزی تأکید میکند که آن را مصلحت جامعه (نه فقط جامعهی خود بلکه به نفع تمام بشریت) میداند.
در آنسوی عالم هم تا همین بیست سال پیش در بلوک شرق، حکومتهای تمامیتخواه ترک و عرب منطقهی ما و همینطور بسیاری کشورها و مناطق شرقی کره زمین، شاهد فتواها و دستورات مختلف رهبران و متفکرانشان در زمینه حدود و چگونگی تفکر هنرمندانشان بود. به چه چیزی فکر کنند، چگونه بیاندیشند، از چه ابزاری برای تبلیغ و گسترش چه مفهومی استفاده کنند. همه ما با نتایج و آثاری که از این نوع تفکر و تبلیغاتِ پشت آن برخاست، کمابیش آشناییم.
در مقابل این جریانات غالب نیز افراد و جنبشهایی سر به مخالفت گذاشته و به تولید هنری در ضدیت با چارچوبهای تعریف شده پرداختند. چه در جبههی غرب و چه شرق، این آثار که بیشتر در حوزههای ادبیات و سینما بودهاند با شالوده شکنی به مبارزهای فرهنگی بر علیه محدود ساختن هنر و هنرمند پرداختند. هنرمندی که تنها به تولید کنندهی سفارشات سیاسی اعتقادی گردانندگان و حاکمان جامعه تبدیل شده و از استودیوهای هالیوودی گرفته تا کارگاههای هنری دولتی چین کمونیستی بازوی تبلیغاتی احزاب و تفکرات حاکم بوده و هست.
حال اگر از این مسابقات سیاسی- اعتقادی درگذریم و ماجرا را کمی نظری و فلسفیتر، و با توجه به نوع تفکرات زیباشناختی بررسی کنیم، بسیاری از هنرشناسان، مورخان، منتقدان و هنرمندان از پسِ آثار، کتابها و نظریاتشان نوعی شبکهی نظری را تبیین و پایه ریزی میکنند که بطور غیرمستقیم در مورد حدود و مسئولیت هنرمند عقایدی را ابراز میکند. البته سطح این نظریات نه در حد یک تابو، که بیشتر در حد زنجیرهای نیمه پنهان درباره هنر و زمینههای آن است. این اتفاق به صورت مشخص از زمان رنسانس و نوآوری در هنرهای تجسمی و ادبیات پا گرفت و تا عصر پسارمانتیک و مدرن به اوج خود رسید.
بیان دیدگاه