WORKS
TEXT
PHOTOGRAPHS
BOOKS
ABOUT
LINKS
CONTACT

تو آنجایی، جا مانده‌ای

درباره مجموعه عکس‌ «ماجرا» از مهدی خندان در گالری محسن

آذر 1394

عکس‌های مهدی خندان در مجموعه «ماجرا» تصاویری از نظر بصری ساده، سرراست و راحت هستند. این صفات نه بر ساده‌انگاریِ هنرمند، بلکه بر سادگی و بی‌ غل‌‍‌ و غش بودن نوع نگاه وی دلالت دارد. صراحت بصری تصاویر این مجموعه را می‌توان تحت لوای «شاعرانه» توصیف نمود. گرچه عنوان شاعرانه را برای یک اثر و پروژه و یا هم‌چنین اطلاق ویژگیِ شاعرانگی را دوست ندارم؛ اما بالطبع استفاده از چنین الفاظی به صورت میان‌بر، تنها در جهت القا و شفاف‌سازی مفاهیم و تعابیر خواهد بود. جنبه‌ی شاعرانه‌ی تصاویر خندان در نگاه اول، در قاب‌ها و ترکیب‌بندی عکس‌ها قابل مشاهده است. صحنه‌هایی عمدتاً با نمای باز از طبیعت که تنوع رنگی چندان زیادی ندارند و به همین دلیل به سادگی از کارت پستالی شدن و تن به تنه‌ی تصاویر تبلیغاتی ساییدن خودداری می‌کنند. البته که این تنوع رنگی ما را بیش و بیشتر به دیدن دعوت می‌کند. دیدن و غور زدن در سطح تصویر (و طبیعت) و مواجهه با نوعی تکیدگی که در نمای عکس‌ها مشخص است. برخی از عکس‌ها بسیار تخت بنظر می‌رسند و نور یکدست پاییزی و زمستانی بر صحنه‌ها، این حس تخت و مسطح بودن را تشدید می‌کند.

در اولین برخورد با عکس‌ها، تصاویری با محوریت منظره و طبیعت را می‌بینیم که در نمای باز عکاسی شده‌اند. فضاهایی آرام و ساکن، با تأثیرات رنگی و نوری مناسب که ذهن بیننده را به سوی بازنگری در طبیعت بکر و ناب سوق می‌دهد. اما با دقتی بیشتر است که به کشف ماجرا نائل می‌شویم. پارچه‌ی سیاه برجای مانده در گوشه کنار عکس‌ها، موضوع محوری این مجموعه است. موضوعی که در نگاه اول به آسانی خود را به مخاطب نشان نمی‌دهد.

در پس این مناظر طبیعی برف زده، کوهستانی و دشت‌های باز، لباسی سیاه رنگ در جایی افتاده! قطعه‌ای که توازن معمول و موردنظر مخاطب را از عکس‌های طبیعت بر هم زده و وی را به نگاهی مجدد فرامی‌خواند. گویی با کشف این عنصر در عکس، باید بدنبال چیزهایی دیگر نیز باشیم. شاید در جایی فیگوری باشد و یا عنصر غیرمعمولی دیگر که بیش از پیش به ما در درک و دریافت موضوع کمک کند. اما نه، آنچه برای ما برجای مانده تنها و تنها یک قطعه‌ی پارچه‌ای است که حسی از مبهم بودن و گنگی را القا می‌کند. کشف راز این تصاویر مستلزم نگاه به بیرون عکس‌هاست! جایی در کنار قاب و حتی پشت دوربینِ مهدی خندان؛ شاید ماجرا آنجا رخ داده و عکاس تنها بخشی از آن را برایمان روایت می‌کند.

«ماجرا» خود از ماجرای خاصی خبر نمی‌دهد. آنچه را که برجای مانده به تصویر می‌کشد. اتفاقاً ماجرای اصلی جایی بیرون از قاب عکس‌ها (قاب تصاویر) رخ داده و مخاطب تنها با نوعی نماد یا نشانه، ردی از داستان را می‌یابد. نشانه‌ای که در ژانر فیلم‌های جنایی معمایی به وفور یافت می‌شود و به عنوان «سرنخ» یا «رد پا» شناخته می‌شود. این نشانه‌ها البته در ژانرهای دیگر سینما نیز مانند فیلمهای رمانتیک به صورت نشانی از عشق و پیوند میان شخصیت‌های فیلم به کار می‌رود. این نوع از لکه گذاری‌ها در تصویر، آنرا به سمتی می‌برد که می‌توان این مجموعه را، روایت موفق رمانتیکی خواند که هرچند ساده و ساکت به نظر می‌رسد، اما در درون خود و در لایه‌های زیرین‌اش صداها و قصه‌هایی در جریان است. قصه‌هایی که مخاطب «ماجرا» را به تامل بر آن مجاب می‌کند.

بزرگترین معضل این نمایش، استفاده‌ی بی‌ربط و منظور از ترجمه شعری از آنتوان دو سنت اگزوپری است که رمانتیسم حاکم بر فضای نمایش را در حد یک شکواییه عاشقانه (آنهم عاشقی خام و جوان) پایین می‌آورد. پس از این متن است که به قطعه‌ای ادبی نوشته‌ی خود هنرمند می‌رسیم که من در ماهیت شعر بودن آن شک دارم! شاید آن را بتوان در قالب شعر موج‌نو تعریف کرد، اما آن قبا سخت بر این نوشتار مقطع و عمودی تنگ خواهد آمد. گذشته از دشواری ساختاری، ضرورت و دلیل استفاده از چنین نوع استیتمنت نویسی و نوع نگاه به مقوله متن نمایشگاهی برایم روشن نشده است. لااقل در چنین نمایشگاهی که تصاویر کاملاً گویای وضعیت حسی و فکری خودشان هستند، آوردن چنین نوع استیتمنت‌هایی زائد می‌نماید.

 

بیان دیدگاه