شعر آنجایی موجودیت خود را مییابد که نه چیزی را و نه کسی را بیهوده وصف کند. وجود یک قطعه شعر آنجا پدیدار میشود که هر سطر و لحظهی آن، خود مفهوم شعر را بشکافد، شوک آفرین باشد و با مخاطبین سطحی و عام چندان ارتباطی ندارد. نه اینکه بطور کل هرگونه توصیف و تعریف قاتل شعر باشد؛ منظور به آن است که توصیف خود نباید برای منحرف کردن شاعر و خواننده از هستهی شعر، که میتواند (و باید) در خدمت خود ماهیت شعر و مرزهای آن باشد. اگر نه که بی تعریف و توصیف و توضیح نمیتوان واضح حرف زد و ارتباط گرفت.
البته که در زبان خودمان هم شاعران و اشعاری را میتوان یافت که بدون تن دادن به این تکنیک، حرف شان را بزنند و یا از انواع خاص و ناملموس آن جهت بیان استفاده ببرند. وقتی از شعر میگویم، منظور آن چیزی نیست که مورد پسند محصلان راهنمایی و کسانی است که با شعر به اصطلاح مُخ میزنند و نهایت محتوای آن نیز دم نکشیدن چای و اسهال گرفتن کلاغها پس از رفتن یار است و مملو از بازیهای بلاهت آمیز زبانی و معنایی میان امورات روزمرهی زندگی باشد. وقتی میگوییم شعر، آن چیزی را میتوان تحت این عنوان آورد که صادق، سرراست و نظام مند باشد.
نظام مندی نه فقط به صرف ساختار و ساختمان بیرونی شعر، بلکه شبکهی فکری و نحوهی رفتار شاعر با واژهها و ترکیبات شان، همچنین جهانبینی خود شعر، مستقل از حضور شاعر، از ارکان اصلی انتظام شعر است. حالا و در این عصر ساختن یک قطعهی نظم و انتخاب از میان قالبهای گوناگون شعر گذشته (که حتی بعضاً دچار تحولاتی نیز در این 100 ساله شدهاند) کار چندان سختی نیست. زیرا که انتخاب ساختمان اولین قدم برای نوشتن شعر جدی است. قدمی که تا حدودی نمایانگر آزادی و محدودیتهای گنجاندن مفاهیم و معانی شعری است. قدما در شعر فارسی به حق خاک این ماجرا را در توبره بستهبندی کرده و بهترینهایش را به ما رساندهاند.
بیان دیدگاه